نویسنده: 7گردون

وب سایت: http://news.7gardoon.com

گفتن از شاهنامه بزرگ‌ترين افتخار ايرانيان است
گفتگو با فريدون جنيدي به مناسبت روز بزرگداشت فردوس
جام جم آنلاين: وقتي قرار است با فريدون جنيدي گفتگو كنيد بايد حواستان باشد كه در برابر لطف او نگوييد «ممنون» يا بدتر اين كه «مرسي» وگرنه همانجا گفتگو نيمه‌كاره مي‌ماند! «سپاسگزار» پاسخ مناسبي است برابر لطف فريدون جنيدي كه 30 سال از عمرش را صرف ويرايش شاهنامه‌اي كرده كه در 6 جلد منتشر شده است و مي‌تواند پيوند دوباره و ماندگاري برقرار كند ميان ايرانيان و فردوسي و اثر جاودانه‌اش. ظهر يك روز بهاري در بنياد نيشابور به واسطه روز فردوسي پاي حرف‌هاي فريدون جنيدي نشستيم. بهانه اين گفتگو روز بزرگداشت فردوسي است...ابتدا اين گفتار را تصحيح كنم كه بزرگ‌ترين افتخار براي ايرانيان، گفتار درباره شاهنامه و پژوهش درباره‌ شاهنامه است، بنابراين از آن به عنوان بهانه ياد نكنيد. وقتي بگوييد بهانه يعني كوچك‌تر از آن جرياني است كه اتفاق افتاده است، در حالي كه بالاتر از رويداد شاهنامه چيزي نبوده است. درست است كساني كه در 300 ـ‌ 200 سال گذشته به فرنگ رفتند و برگشتند، گمان دارند كه شاهنامه برداشتي از اوديسه هومر است و آن را با نوشته‌هاي يونان باستان مقايسه مي‌كنند اما تلقي آنها خيلي كودكانه و نابخردانه است. هيچ كتابي در جهان همانند شاهنامه فردوسي نيست و اين كتاب دربرگيرنده‌ تاريخ‌هاي كهن ايران است. منتها اروپاييان و به پيروي از آنها شاگردانشان كه در اينجا كرسي دارند، گمان مي‌كنند شاهنامه 3 بخش دارد؛ يك بخش اسطوره‌اي، يك بخش پهلواني و بخش تاريخي. اين گمان نادرست است؛ زيرا ما اسطوره نداريم. اسطوره و ميت (myth) مخصوص يونان باستان است و ميت در يونان باستان يعني دروغ، بنابراين ميتولوژي يعني دروغ‌شناسي. شما ببينيد كه مردمان اروپايي چقدر انديشه‌شان پايين و جهان‌شان كوچك است كه چيزي به اسم ميتولوژي دارند كه دانشجويانشان بايد همان دروغ‌شناسي را بخوانند و نمره بگيرند! متاسفانه دانشگاه‌هاي ما هم اين چيزها را تقليد مي‌كنند و در آنها نيز سال‌ها تدريس مي‌شود و مغز سالم جوان ايراني را با انديشه‌هاي پوچ اروپايي مي‌آلايند. چيزي كه اروپاييان به نام ميتولوژي و اسطوره مي‌گويند، به گمانم خواب پريشان يك ديوانه مست است. شما اگر اين را بخوانيد، مي‌بينيد كه اين مي‌تواند بهترين تعريف از كارهاي اسطوره‌اي آنها باشد آن وقت ما چطور به خودمان اجازه مي‌دهيم كه از آنها سرمشق بگيريم. اسطوره دانستن شاهنامه، خودباختگي و خودفريفتگي محض است كه الان استادان دانشگاه‌ها چنين بحث‌هايي را مي‌كنند. بخش اول شاهنامه در واقع زندگي نژاد آرياست. در اين بخش از چهار «ورم» ياد شده است. ورم سرماهايي است كه از 100 هزار سال پيش جهان را فرا گرفت. 4 سرما فراگرفت. ما در شاهنامه و ديگر كتاب‌هايمان از 4 ورم خبر داريم كه اين شگفت‌انگيز است. من درباره ورم اول، دوم و سوم چيزي فعلا نمي‌گويم؛ زيرا اينها را در «داستان ايران» شكافته‌ام، اما درباره ورم چهارم با شما گفتگو مي‌كنم. آن سرما لااقل براي 14 هزار سال پيش است و 10 هزار سال پيش به پايان رسيده است. يعني 4 هزار سال يخبندان و نياكان ارجمند ما اين 4 هزار سال سرما را گذراندند و 2 هديه به ما دادند؛ يكي هديه جان كه خداوند به آنها داده و ديگري هديه فرهنگ كه نياكانشان به آنها داده بودند كه به اين سوي سرما آمدند. هيچ فرهنگ‌نامه و كتاب مهندسي و تاريخ علم در جهان نيست كه بگويد «اندازه» چگونه به دست آمده است. پيدا شدن دارو نيز از آن‌ جمله است. بهداشت و پزشكي در اين كتاب جدا شده است، چطور مي‌توان اينها را اسطوره دانست؟ وقتي در 8 هزار سال پيش پزشكي را از بهداشت جدا داريم، بايد ديد كه ما چه جامعه پيشرفته‌اي داشتيم. نشانه‌هاي آن در شاهنامه وجود دارد؟ نشانه اين پيشرفت دانش پزشكي، جراحي جمجمه يك دختر است كه در شاهنامه درباره آن سخن رفته است كه جمجمه او در سيستان پيدا شده است. چگونه اين جراحي را انجام داده‌اند؟ و چگونه پوست سر آن دختر را برداشته‌اند، چه اره‌اي بوده كه توانسته جمجمه او را ببرد؟ چه داروي بيهوشي بوده كه ساعت‌ها آن دختر بيهوش مانده است؟ دانش پزشكي، مهندسي و شيمي همه در اين عمل جراحي نقش داشته است. در حالي كه اين عمل 8 هزار سال پيش انجام شده است. همه اينها در زماني است كه اروپاييان تيره‌روز گمان دارند كه اين اسطوره است و مثل افسانه‌هاي خارق‌العاده نويسندگان خودشان است. ما اسطوره نداريم و اينها هرچه هست تاريخ نياكان ماست قبل از اين كه از ايران جدا شوند. اين رويدادها زماني است كه سرمدها به سمت اروپا و تورانيان به سمت آسياي مركزي مي‌روند، از اين به بعد تاريخ ايران است و چيزي كه آنها مي‌گويند بخش پهلواني (كه با زايش رستم آغاز مي‌شود) كش و قوسي است كه ساكنان مركزي با كوچ‌روندگان دارند، زيرا كوچ‌روندگان وقتي به سرزمين‌هاي ديگر رفتند، چند چيز را نمي‌توانستند با خود ببرند. ساختمان‌ها، شهرسازي، دانايان و پيرمردان. بنابراين زيبايي‌ها و خرمي‌ها و بهداشت‌اش همه در كشور مياني باقي مي‌ماند. وقتي پس از مدتي آنها مي‌روند و از خوبي‌هاي كشور ياد مي‌كنند، برمي‌گردند كه با جنگ وارد شوند. در نخستين جنگ، ايرج جنگ نمي‌كند و سر ايرج را مي‌برند و بخش‌هايي از ايران را جدا مي‌كنند، ولي اين زد و خورد هزاره‌ها ادامه داشته است كه تاريخ بخش پهلواني است تا اين كه به بخش هخامنشيان مي‌رسد كه باز اروپاييان كه چشم بينا ندارند كه متوجه شوند، فكر مي‌كنند كه شاهنامه از بخش هخامنشيان ياد نكرده است. در حالي كه در بخش تاريخي ايران سلسله هخامنشيان از مهم‌ترين سلسله‌هاي تاريخي است و آنها فكر مي‌كنند كه در شاهنامه از اين سلسله ياد نشده است، پس زير سوال مي‌برند و در حالي كه آنها نمي‌دانند؛ زيرا راز و رمز شاهنامه را نمي‌شناسند و توان دريافت دانشي از مطالب شاهنامه ندارند. ما در سنگ‌نوشته‌هاي هخامنشيان داريوش را در جاهايي به شكل فاعلي يعني «درووش» و جاهايي به شكل مفعولي «دروهوم» مي‌بينيم كه اگر انتهاي آن را برداريم مي‌ماند «درو». ما در كتاب‌هايمان «دارا» داريم كه در حقيقت حكومت هخامنشيان است. دارا و داراي دارايان. «دارا» مي‌شود «كوروش و كمبوجيه» و «داراي دارايان» مي‌شود «كوروش» اول تا «داريوش» سوم. جالب اين است كه وقتي فرانسويان 300 سال پيش كانال سوئز را مي‌كندند براي اين كه درياي سرخ را به درياي سياه وصل كنند، سنگ‌نوشته‌هايي آنجا پيدا شد. وقتي خوانده شد ديدند كه اين سنگ‌نوشته به خط ميخي و از داريوش است؛ يعني 2400 سال قبل از اين كه اروپا بتواند اين كار را بكند ما اين كار را كرده بوديم و حالا هم نقشه آن پيدا شده است. در جايي ديگر هم به اين اشاره شده است؟ جالب اين كه ابوريحان بيروني هم در كتابش به اين بخش اشاره كرده است كه ايرانيان اين كانال را كشيدند و روميان وحشي آن را پر كردند. البته براي اين كه از ايران مي‌ترسيدند كه از اين راه به آنها حمله كنند؛ ولي ايرانيان اين كار را براي تبادلات فرهنگي و تجاري انجام دادند. اين واقعه مهم دوران هخامنشيان است كه در شاهنامه كاملا به اين موضوع اشاره شده است. ولي الفباي خواندن شاهنامه را نمي‌دانند و همچنين نمي‌دانند كه اين كانال به دست ايراني‌ها كنده شده است و به دست دارا يعني داريوش انجام شده است، اين تاريخ هخامنشيان است. يعني اين طور نيست كه شاهنامه تنها اغراق در پهلواني‌ها باشد و داستان روايت كند؟ اولا آن اغراق‌ها مربوط به افزودني‌هاي شاهنامه است. شما بايد شاهنامه‌اي كه من ويرايش كرده‌ام بخوانيد. به عنوان مثال در داستاني مانند گرفتن اكوان ديو به دست رستم. «اكوان» به معناي انديشه بد است. پس از پيروزي ايرانيان بر تورانيان، خوشي و شادكامي رواج يافت. شادي بي‌مورد و انديشه بد در ايران حاكم شد كه همان اكوان ديو بود. براي اين كار بايد كسي مي‌بود كه از هفت‌خوان انديشه مهري گذشته باشد كه نماد آن رستم بود. رستم بايد مخالفت كند با هر چيزي كه انديشه بد مي‌گويد و بنابراين مي‌گويد من تو را به كوه بيندازم يا به دريا و رستم مي‌گويد به كوه بينداز كه شيرها يال من را ببينند، اگر به دريا بيندازي روان من به سراي ديگر نمي‌رود و او هم برعكس عمل مي‌كند و رستم را به دريا مي‌اندازد. اسطوره دانستن شاهنامه خودباختگي و خودفريفتگي محض است كه الان استادان دانشگاه ها چنين بحث‌هايي را مي‌كنند رستم از دريا بيرون مي‌آيد و اين بار بايد وسايل را فراهم كند، يعني رخش را مي‌گيرد و مي‌داند كه نبايد انديشه بد را تصاحب كند، بلكه بايد آن را از بين ببرد. اين ظاهر داستان است و اتفاقا فردوسي در پيشگفتار آن را فرموده است كه: ز هر گونه‌اي هست آواز/ اين نداند بجز پرخرد راز. اين چيزها در شاهنامه اغراق نيست. در واقع همه رمزهايي است كه دارد يك حقيقت تاريخي و واقعي را روايت مي‌كند. شايد سوالم مستقيم مرتبط با شاهنامه نباشد ولي الان شاهنامه فردوسي تبديل به يك كالاي لوكس و شيك شده است كه بيشتر در كتابخانه‌هاي شخصي افراد مي‌ماند. يعني درست است كه اغلب افراد شاهنامه دارند ولي كمتر اين افراد هستند كه شاهنامه را بخوانند. اولا شاهنامه در دوره غزنويان افزوده پيدا كرد و آنها مي‌خواستند نشان بدهند كه فردوسي هم مانند ديگر شاعران دريوزه‌گر شاهنامه را براي صله سروده است. بنابراين در زمان «نه دود غزنوي» (سومين امير غزنوي) كه در آن زمان فردوسي از جهان چشم فروبسته بود و محمود هم مرده بود در اين زمان 5 شاعر را جمع كردند تا اين افزوده‌ها را در شاهنامه وارد كنند. وقتي من اين افزوده‌ها را بررسي كردم فهميدم كه اين افزوده‌ها 5 سبك است، يعني 5 نفر سروده‌اند. يعني شيوه سرايش افزوده‌هايي كه در جلد اول هست با افزوده‌هاي جلد سوم فرق مي‌كند. نمونه‌اي از اين افزوده‌ها چيست؟ بيت دوم از شاهنامه از فردوسي نيست. خداوند نام و خداوند جاي/ خداوند روزي ده رهنماي. خداوند نام يعني چي؟ هيچ معنايي ندارد. خداوند جاي يعني چي؟ يعني يك جاي مخصوص دارد خداوند؟ خداوند همه جا هست پس اين معني ندارد. بخصوص در بيت دوم، «خداوند روزي ده» يعني درواقع تفكر مردم را در برابر خداي آفريننده جهان در حد «خوردن» پايين آورد، در حالي كه ايرانيان باستان حتي موقعي كه خوراك مي‌خوردند سخن نمي‌گفتند و بعد يك «واژي» را آرام آرام مي‌خواندند به اين مضمون كه «اينك در ايران بستاييد اهورامزدا را كه آبها را آفريد، گياهان را آفريد، زمين و سرتاسر پيدايش نيك را، راستي نيك بهترين است، خوشبختي است و خوشبختي از آن كسي است كه راستي را براي راستي بخواهد.» اين در حالي بوده كه آنها غذا مي‌خوردند و هيچ‌گاه سخن از روزي دادن و خوردن نبوده است. مردمي كه چنين انديشه بلندي درباره خداوند دارند آيا بايد بگويند خداوند روزي ده رهنماي؟ حالا اين بيت را در نظر بگيريد، بيت چهارم شاهنامه اين است: ز نام و نشان و گمان برتر است/ نگارنده برشده گوهر است. فردوسي در ابيات پيشين از «خداوند نام» سخن گفته و در مصرع دوم اين بيت گفته است از نام و نشان برتر است، غيرممكن است كه فردوسي به فاصله يك بيت دو انديشه متناقض را نقل كند. سنجه شما به منسوب بودن اين ابيات به فردوسي خود فردوسي و شاهنامه است؟ خود فردوسي هم هست ولي من 27 سنجه دارم. مثلا در ميدان جنگ چيزهايي كه درباره جنگ گفته است كه به دلايلي نادرست است. كه يكي‌اش همان سپه‌كش بوده است. سپه‌كش را تا به حال هيچ‌كس مفهومش را درك نكرده بود. اين را از كجا شنيديد؟ در يكي از سايت‌ها خواندم. خب اين نادرست است. سپه‌كش كه نمي‌تواند برود وسط ميدان و خنجر به دست بگيرد. «سپه‌كش چو رستم گو پيلتن/ به يك دست خنجر به ديگر كفن» به طور كلي نادرست است. وقتي جنگ به مراحل آخر مي‌رسيد و گرز و سپر كنار گذاشته مي‌شد به خنجر مي‌رسيد يعني فاصله جنگجوها بسيار نزديك مي‌شدند به طوري كه يك دست خنجر و دست ديگر دست مقابل را مي‌گرفت و اصلا نمي‌توانسته است كه كفن به دست بگيرد. اينها خنده‌دار است. تفسير شاهنامه دانش مي‌خواهد و خيلي چيزهاي ديگر مثل تمرين و كارورزي و آشنايي لازم دارد. مثلا اسب در سرازيري به تاخت مي‌رود. در حالي كه اين اشتباه است. اسب در سرازيري آرام آرام مي‌رود و اگر بتازد به زمين مي‌خورد. يعني اگر شما اسب را نشناسيد نمي‌توانيد در شاهنامه داوري كنيد. اين يكي از قسمت‌هاي آن است. من 27 سنجه آوردم و براساس اين 27 سنجه شاهنامه را ويرايش كردم. فكر مي‌كنيد به دليل اين افزوده‌ها شاهنامه آن طور كه بايد خوانده نمي‌شود؟ اين افزوده‌ها موجب شده است كه دريافت شاهنامه براي مردم مشكل شود. من 27 سال است كه جلسات شاهنامه‌خواني براي جوانان ايران برگزار كردم و در اين مدت مي‌توانم بگويم كه از بيشتر افراد در مورد شاهنامه يك سخن را شنيده‌ام با يك مفهوم و آن اين كه: ما رفتيم شاهنامه را با اشتياق خريديم، بوسيديم و آورديم خانه، بازكرديم، ديديم نمي‌فهميم و گذاشتيمش در قفسه كتابخانه. در حقيقت افزوده‌ها كار را سنگين كرد. وقتي من اين افزوده‌ها را كنار گذاشتم (البته آنها را شرح دادم نه كه كنار بگذارم، ريزتر چاپ كردم و در زيرنويس توضيح داده‌ام كه به چه دلايلي اينها افزوده است) بسياري از مشكلات خوانش شاهنامه حل شد. يك شاگردي دارم كه الان 11 ساله است و خيلي هم خوب شاهنامه مي‌خواند. او ويرايش شاهنامه را مي‌خواند يعني افزوده‌ها را نمي‌خواند. اين دختر 11 ساله وقتي مي‌تواند شاهنامه را بفهمد پس شما هم مي‌توانيد. اين مهم‌ترين كاري بود كه در مورد شاهنامه انجام دادم. من در سال 1355 با خودم فكر كردم كه يكي از راه‌هاي رهايي اين جوانان تيره‌روز از اين زندگي خيلي بدي كه پيش از انقلاب داشتند، اين است كه بايد آنها شاهنامه بخوانند. و تصميم به ويرايش شاهنامه گرفتيد؟ فكر كردم شاهنامه با اين عظمت را چطوري به يك جوان 16، 17 ساله بدهم بخواند. بعد گمان كردم داستان‌هاي رستم كافي است. چون همه چيز در اين داستان‌ها هست؛ از مردانگي و شجاعت گرفته تا سربازي در راه وطن و راستي. دوباره فكر كردم كه اين داستان‌ها مي‌شود نصف شاهنامه و چطور نصف شاهنامه را بدهم دست يك جوان 16 ساله كه بخواند. بعد تصميم گرفتم داستان‌هاي رستم را به طور جداگانه؛ مثلا داستان رستم و افراسياب را چاپ كنم و به دست جوانان بدهم كه اين كار را در 11 فصل تقسيم‌بندي كردم و شروع كردم به نوشتن. بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه از روي شاهنامه نوشتن درست نيست. مدتي بعد فكر كردم من بعد از هزار سال دارم شاهنامه را به نثر درمي‌آورم؛ يك هديه‌اي به روان فردوسي و به جوانان ايراني بدهم كه همان فارسي‌نويسي باشد. البته تا اين داستان‌ها به دست فرزندان ايران رسيد 21 سال طول كشيد كه البته حالا چاپ جديد آن با يك ويرايش جديد به زودي به بازار مي‌آيد. اين كاري بود كه فكر كردم مي‌توان با آن بچه‌ها را به سمت شاهنامه بكشيم و آنها به راحتي بتوانند وارد دنياي شاهنامه بشوند. اين امر اگر از طرف مردم ايران حمايت مي‌شد خيلي زودتر نتيجه مي‌داد ولي متاسفانه حمايت نشده است. اين حمايت چگونه بايد انجام مي‌گرفت؟ من نمي‌خواستم كارم دولتي شود. چون كارهاي دولتي در برخي جاها تحت تاثير مقررات و ضوابط و بودجه و اشخاص و مديركل و اينها مي‌شود كه نمي‌شود كار كرد. بايد كار ملي باشد. از ملت ايران هم هيچ‌كس ياري به بنياد نيشابور نرساند، براي همين است كه اينقدر طول كشيده است وگرنه داستان رستم پهلوان بايد در تيراژ 2 ميليون چاپ مي‌شد و در سرتاسر ايران منتشر مي‌شد و بعد جزو مواد درسي مي‌شد و در دبستان‌ها آموزش داده مي‌شد. اينها انجام نگرفت ولي من مي‌بينم كه يك بيداري خيلي شيرين و با مفهومي، جان فرزندان ايران را در برگرفته و آنها مي‌خواهند ببينند كه كي بوده‌اند و مي‌خواهند شاهنامه را بخوانند و در همين جهت شاهنامه پس از هزار سال ويرايش شد تا شاهنامه فردوسي در دست فرزندان فردوسي قرار‌بگيرد. ميثم اسماعيلي گروه فرهنگ و هنر

تاريخ ارسال: 1348/10/11

تعداد بازدید: 655

نظر بدهید...
نظر خود را در فرم زیر وارد کنید
نام:
ایمیل:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
کد امنیتی
 |