نویسنده: 7گردون

وب سایت: http://news.7gardoon.com

این‌گونه بود که پزشک امام‌خمینی شدم
گفت‌وگو با دکتر عارفی، پزشک حضرت امام (ره)


اندیشه  - دکتر سید حسن عارفی، دارای تخصص در سه رشته داخلی، اطفال و بیماریهای قلب و عروق است.

وی از هنگام بازگشت حضرت امام به ایران، به عنوان پزشک متخصص داخلی و عروق و قلب، در کمیته استقبال از حضرت امام داوطلب شد. در تمام مدت حیات امام ، معالجات توسط ایشان به همراه تیم پزشکی انجام گرفت. او خاطرات بسیاری از  امام خمینی دارد. به این مناسبت گفت و گوی زیر را در باره خاطرات وی با امام می خوانید.

چطور شد که شما به عنوان طبیب امام خمینی انجام وظیفه کردید؟

فکر می کنم این مسئله، خیلی خود جوش بود و سیر خودش را از طریق اجتماع طی کرد; و با شناختی که مردم از بنده داشتند، توفیق دست بوسی حضرت امام نصیبم شد. وقتی که صحبت از بازگشت امام پس از سال ها دوری از وطن شد، این افتخار را پیدا کردم که به عنوان یک طبیب و متخصص داخلی و قلب در کمیته استقبال باشم.

 برای این منظور چه برنامه هایی را تدارک و پیش بینی کرده بودید؟

برنامه های مختلفی داشتیم; که اگر امام شبانه تشریف بیاورند، ما چگونه انجام وظیفه کنیم؟ و کجا باشیم؟ و چکار بکنیم؟ کدام پزشک جراح ایشان باشد؟ یا اگر مسائلی بوجود آمد. به هر جهت ما یکی از اعضای کمیته استقبال بودیم، به اتفاق آقای دکتر زرگر، که بعدها وزیر بهداری و نماینده مجلس شدند، برنامه هایی داشتیم. بنده از فرودگاه مهرآباد تا بهشت زهرا; در خدمت حضرت امام بودم، تا این که عازم تهران شدند.

به یاد دارم که هلی کوپتر، چهار بار قصد فرود کرد، ولی به واسطه ازدحام مردم، نتوانست روی زمین بنشیند، زیرا همه مردم به دست بوسی امام شتافته بودند. ما تنها راهی که دیدیم این بود که با آمبولانس مجهزی که داشتیم، آژیر کشان، جمعیت را کنار زدیم، و حضرت امام را از در عقب آمبولانس وارد کرده آژیرکشان ایشان را از صحنه خارج کردیم. فقط حاج احمد آقا و افرادی که روی سکو بودند; متوجه کار ما شدند، هلی کوپتر هم از بالا فهمید که ما امام را داخل آمبولانس قرار داده ایم، اما جمعیت نمی دانست، به این ترتیب از بهشت زهرا آژیرکشان بیرون آمدیم که گزارش مفصل آن را در کتابم نوشته ام. در آمبولانس، نبض ایشان دائما در دست من بود، چون از این طریق خیلی چیزها; مثل فشار خون را می شود فهمید. مقداری که از بهشت زهرا دور شدیم، من حس کردم که در یک وضعیت ناامنی قرار داریم، چون در داخل آمبولانس، افراد غریبه، و یک عده مریض که از قبل سوار آمبولانس شده بودند; نیز قرار داشتند، فکر کردم در جای مناسبی، که هلی کوپتر بتواند بنشیند، بایستیم و خیلی سریع امام را به هلی کوپتر منتقل نمائیم.

هنگام تشریف بردن امام به قم هم گویا ازهمین شیوه استفاده کردید؟

بله! خدا بیامرزد مرحوم حاج آقا عراقی را ایشان گفتند، از هفت - هشت کیلومتری جاده قم، مردم آنقدر ازدحام کرده اند که امکان حرکت از طریق عادی وجود ندارد، لاجرم از ماشینی که با آن آمده بودند، پیاده شده با آمبولانس حرکت کردند. در جلو آمبولانس، غیر از راننده، من و حاج احمد آقا بودیم. من در کنار حضرت امام نشستم که مراقب حالشان باشم; وقتی وارد مسجد حاج حسن شدیم، در آنجا، عده ای از علمای بزرگ قم تشریف داشتند. حضرت امام با دوستان قدیمی شان و علمای عظام روبرو شدند. از آنجا دوباره به وسیله ماشین وارد قم شدیم.

شما هم در قم ماندید؟

بنده، تا مدتی، از دور از حال ایشان اطلاع داشتم، تا این که دوباره آقای دکتر زرگر که وزیر بهداری وقت بودند از من خواستند که به قم بروم. حضرت امام مختصر ناراحتی هایی داشتند، مثل فشار خون، که دستورات پزشکی داده شد. آخرین باری که در قم خدمت ایشان رسیدم، به علت دردی بود که در قفسه صدری ایشان بوجود آمده بود; بیشتر به علت شرایط سیاسی که در آن زمان وجود داشت، مثلا در غرب ایران اغتشاشاتی شده بود; و دیگر مسایل سیاسی که حضرت امام با آن ها درگیر بودند.

من با تجهیزاتی که برده بودم در منزل ایشان سه روز در خدمتشان بودم، الحمدالله بهتر شدند، ولی چون یک ناراحتی جدیدی بوجود آمد، خدمتشان رسیدم; با مسئولین بالای مملکتی، حاج احمد آقا و دیگران، از ایشان تقاضا کردیم که چون امکانات ما در تهران بیشتر است، تشریف بیاورند به تهران که موافقت فرمودند; و شبانه حرکت کردیم ساعت یک بعد از نیمه شب، به بیمارستان قلب، وارد شدیم و در آنجا درمانهایمان شروع شد و بحمدالله بعد از چند روزی که در داخل "سی. سی.یو" بودند، و در حدود چهل و هفت - هشت روزی که در داخل بیمارستان بستری بودند، خوب شدند.

به هر جهت آشنایی من با حضرت ایشان ابتدا از فرودگاه مهرآباد شروع شد، و در بهشت زهرا مستحکم تر شد، در داخل آمبولانس استحکامش کامل شد، و در ملاقات های بعدی هم طبعا خیلی بیشتر شد. من یادم نمی رود، وقتی که در قم خدمت ایشان رسیدم و خواهش کردم چون امکانات ما در تهران خیلی بیشتر است خوب است که برای معالجه تشریف بیاورند تهران، ایشان قبول کردند، من هم قول دادم که به عنوان طبیب و هم به عنوان پرستار در خدمت ایشان خواهم بود.

وقتی به بیمارستان قلب رسیدیم، به علت شرایط بدی که از نظر پرستاری و رعایت ضوابط شرعی در بیمارستان قلب، در آن زمان وجود داشت، ایشان مرا صدا زدند و گفتند: "پرده را بکش! " من و ایشان تنها بودیم، گفتند: "فقط شما بیایید مرا ببینید"

بعد از این که حضرت امام بیمارستان قلب را ترک کردند چه تدابیری اندیشیدید؟

یک تیم پزشکی تشکیل دادیم. ایشان چند هفته ای، در منزلی در خیابان دربند اقامت داشتند، ما برنامه ای ریختیم مبنی بر این که هر روز، حداقل یکی از اطباء، در خدمت ایشان باشند. ما با تیم پزشکی هم قسم شده بودیم که از نظر پزشکی کاملا مراقبت نمائیم. او قلب ملت بود و این حداقل دینی بود که می بایست ادا کنیم.

در دورانی که من در خدمت ایشان بودم مسائل و مطالب متعددی پیش آمد. در اوقات حساس، در اوقات بیماری و غیره. مطالبی فرمودند، که به طور ریز، در کتاب و در خاطراتم آمده است. حضرت امام چندین بار، در درمانگاه بقیة الله - جماران - بستری شدند; و هر بار که بستری می شدند خانواده ایشان و نیز مسئولین به عیادت حضرت امام می آمدند.

متاسفانه در تاریخ 6/1/65 قلب ایشان ناگهان از کار ایستاد; و در داخل آشپزخانه نقش زمین شدند. در حقیقت از نظر پزشکی فوت کرده بودند; که به وسیله تیم پزشکی قوی که ما در آن موقع داشتیم، کاری باور نکردنی انجام دادیم آن روز جناب آقای دکتر پور مقدس کشیک داشتند، که در ابتدا به تنهایی، با ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی، و بعد به کمک تیم پزشکی که به کمکشان رسیده بودند، حضرت امام را در واقع احیاء قلبی کردند; و قلب ایشان دوباره به کار افتاد. کاری کردیم که فکر نمی کنم تاکنون در جهان، نظیر آن اتفاق افتاده باشد. و حتی فکر نمی کنم از نظر طبی در جهان اتفاق بیفتد. ما هر لحظه، ضربان قلب امام را کنترل می کردیم. مراقبت از ایشان را به عنوان یک وظیفه شرعی و ملی در تمام دوران بعداز آن ادامه دادیم تا اینکه متاسفانه ایشان به خونریزی معده مبتلا شدند. به سرعت منشا بیماری را تشخیص دادیم. جراحان و متخصصین گوارش را خبر کردیم و " گاستروسکوپی" انجام شد. جلسات متعدد مشورت، با پزشکان و مسئولین مملکتی داشتیم. بهترین راه درمان جراحی تشخیص داده شد; که حضرت امام هم با آن موافقت کردند و به اتاق عمل تشریف بردند; که لحظه به لحظه این جریان، یعنی از تاریخی که ایشان مبتلا به سرطان شدند، تا این که رحلت کردند، در کتاب خاطرات ذکر شده است.

یک تصویری، یک تجسم و یک توصیف; از آن لحظات الهی، از آن لحظاتی که امام در حالت هائی که خاص خودشان بود و یا با خداوند راز ونیاز داشتند بیان بفرمائید.

من خیلی خیلی کوچکتر از آن هستم که بتوانم تفسیری از آن چیزی که شما گفتید داشته باشم. امام در یک سطح بسیار بسیار بالا قرار گرفته و افراد مثل من هم در سطح بسیار بسیار پائین قرار داریم. منتهی استنباطهای خودم را گاهی اوقات در نوشته هایم منعکس کرده ام. برخی از آنها را که به خاطر دارم خدمت تان عرض می کنم. در سال 58 که در بیمارستان شهید رجایی بودند، برای استفاده از دستشویی، ایشان را با صندلی چرخدار از راهرو عبور دادیم. در راهرو، مریض های بیمارستان هم بودند، مریض های بیماری های قلبی مادرزاد بودند، دریچه ای بودند، بیماران انسداد رگها بودند; با قیافه های بیمار گونه و این باعث شد که امام ، اگر چه در ظاهر نشان نمی داد، ولی وقتی وارد "سی. سی. یو "شدند یک مقدار نامنظمی قلبشان شروع شد. امام تا این حد نسبت به مردمش حساس بود.

در همان سال 58 وقتی فشار ایشان سقوط کرد، وقتی درد قفسه وجود داشت، وقتی احساس کرد که در واقع دارد به طرف مرگ می رود، خیلی آرام بود. حالا یک عده ممکن است دستپاچه بشوند بگویند دو تا صلوات آخر را هم بفرستیم در حالی که ایشان یک اقیانوسی از آرامش در مقابل مسائل بود. و جالب اینکه بعد از این که فشار بالا آمد و به حال طبیعی برگشت، ایشان به حاج احمد آقا گفته بودند که "این دنیا وآن دنیا برای من زیاد فرقنمی کند. کاری که باید بکنم، کرده و وظیفه ام را انجام داده ام; منتها یک مقدار مسائل راجع به انقلاب مانده که آنها ناتمام است. "یعنی نگرانی ایشان راجع به مسائل انقلاب بود. وقتی ایشان احساس کرد که دارد رحلت می کند، هیچ احساسی نداشت; جز اینکه حس بکند ممکن است در اینجا فوت بکند و بعد یک مقدار مسائل انقلاب بماند. من چون دقیقا نزدیک به ایشان بودم ازنظر خیلی از مسائل حس کردم که ایشان وصیتنامه را نوشته اند و بعد از آن هم در واقع شروع کرده اند به ادامه وصیتنامه نوشتن که طول کشید و آن گوهر نایابی را نوشتند که در شان خودشان بود. موضوع دیگر اینکه یک سال قبل از رحلت ایشان در 13/3/67 ایشان زنگ زدند گفتند که ناراحتم. گفتم: درد سینه دارید؟ گفتند: نه "گفتیم: ناراحتی شما چیه؟ گفتند: خیلی احساس ضعف می کنم." فشار را گرفتیم دیدیم سقوط کرده و نوار گرفتم دیدیم تغییر نکرده است.

سرم وصل کردیم ومعاینه کردیم، معاینه هم چیز جدیدی را نشان نداد. نوار چیز جدیدی را نشان نداد و بعد از سرم وصل کردن; ایشان احساس دردی در شکم شان کردند، من اولین فکری که کردم این بود که رگ بزرگ شکم، آئورت پاره شده یا دارد پاره می شود چون در افراد مسن این احتمال وجود دارد یا اینکه ... بهر جهت در این جریان ها بودیم که درد شکم شان شدت گرفت ما در آن زمان برادران دیگری را به کمک طلبیدیم مثل آقای دکتر فاضل و آقای زالی متخصص گوارش آن ها تا داشتند می آمدند خیلی جالب است که ایشان حاج احمد آقا را صدا کردند اصولا در مراحلی که حالشان خیلی بد می شد حاج احمد آقا را همیشه صدا می کردند. حاج احمد آقا هم در اطراف بودند تشریف آوردند من یادم هست که در اینجا یک توصیه جالبی کردند که در خاطراتم نقل کرده ام به فرزندشان گفتند که "خانم را مواظب باشید که بعد از من به ایشان بد نگذرد"، یعنی توصیه ای که کردند یک توصیه عمومی بود.

یک خاطره دیگر که مربوط به آخرین روز عمر با برکت ایشان است. ایشان در حالی که حس کرد که فشار دارد سقوط می کند و افراد مختلف در اطراف ایشان بیش از معمول وجود دارد به یقین می دانست که در واقع مراحل آخر زندگی را طی می کند در این مراحل دیگر با خودش و خدای خودش بود. با اینکه بیماری آنقدر وسیع پیشرفت کرده بود که تمام تار و پود وجود ایشان را سلول های سرطانی گرفته بود، ریه را گرفته بود، کبد را گرفته بود و جاهای مختلف را گرفته بود...

ایشان در بستر که خوابیده بودند اغلب در یک حالت بیحالی که درست نمی توانست جواب بدهد و تن صدا پائین آمده بود; وقتی که حس می کرد نزدیک ظهر است، دائما به ما ذکر می کرد که بگوئید وقت نماز ظهر شده؟ یا وقت نماز مغرب شده؟ وقتی که به نماز می رسید ایشان با تن صدای خوب نماز می خواند و هشیاری کامل داشت. وقتی نماز تمام می شد ایشان دوباره می رفت به حالت خودش و ما همه حس می کردیم با خدای خودش خلوت کرده است. ساعت های آخر عمر دائما سوره الحمد را می خواندند دائم و متصل می خواندند البته با صدای بسیار ضعیف. یک چیزی که برای من جالب بود این نکته بود که در یکی از منابر شنیده بودم که یک فردی آمده کتابی نوشته که آخرین جمله ای که بزرگان دین گفتند چه بوده است؟ البته این صحبت را چند سال پیش، قبل از اینکه ایشان حلت بکنند شنیده بودم. بعدا که ایشان در آن مراحل بد و خیلی ناجور قرار داشتند و دیگر تن صدا خیلی پائین بود و فشار بسیار پائین آمده بود و روی 40

میلی متر جیوه، بود و اصلا قدرت تنفس و قدرت صحبت و توان از ایشان گرفته شده بودناگهان مرا به اسم صدا کردند و چون به من می گفتند: آقای دکتر. دستور دادند آقای دکتر (من نزدیک بودم) گفتم جانم چیه؟ ایشان ذکر کردند که وضو گرفتن قبل از وقت، تا این جمله را گفتند من متوجه شدم یک مسئله فقهی را دارند مطرح می کنند. آقای آشتیانی نزدیک بود صدا کردم و حاج احمد آقا نزدیک بود ایشان را هم صدا کردم گفتم تشریف بیاورید امام یک مسئله فقهی را می گویند و در حد من نیست من می خواهم عرض بکنم که امام چند چیز برایش خیلی الگو بود. آن چیزی که می خواهم ذکر کنم آخرین خواسته امام (س) است در واقع آخرین مطلبی که امام به ذهنش آمده و خطور کرده بود که مربوط می شود به یک ساعت یا نیم ساعت قبل از متوقف شدن قلب و رحلت ایشان.

مسئله ای که فرمودند یک مسئله فقهی بود یعنی اینقدر بزرگ بود این مسئله فقهی که آخرین جمله ایشان بود و مهم تر از این استنباط کردم که مهمترین قسمتی که در زندگی ایشان بود احساس مسئولیت بود که حس می کرد نکند این مسئله فقهی را یک جوری در کتابهای خودش و در رساله خودش منعکس کرده باشد که برای دیگران واضح نباشد و ایشان یک وقت در برابر خداوند مسئول باشد پس من فکرمی کنم مسئولیت بزرگترین ستون اصلی زندگی ایشان بود و این آخرین جمله ایشان بود و آخرین خواسته ایشان بود و آخرین مطلب ایشان بود که در واقع همین احساس مسئولیت بود که باعث شده بود ایشان انقلاب را به پا کرد، همین احساس مسئولیت بود که از زندان نمی ترسید، همین احساس مسئولیت بود که ایشان از موشک نمی ترسید و بارها و بارها من شاهد آن بودم. یکبار گفتند امشب حتما جماران را می زنند، شما هم بیائید من هم با کمال افتخار آمدم که در خدمت ایشان باشم ولی ایشان اصلا پناهگاه را قبول نداشت می گفت من بروم در پناهگاه و یک عده پناهگاه نداشته باشند.

من به پناهگاه بروم و یک عده در زیر پناه خودشان جا نداشته باشند. به هیچ وجه قبول نداشت. به این علت که ایشان با مسئولیت متولد شده بود با احساس مسئولیت هم رحلت کرد. و من احساسم این است که آن چیزی که از صحبت هایم و از خاطراتم می توان نتیجه گرفت در همین جمله خلاصه می شود: اگر کسی مثل امام احساس مسئولیت بکند آن وقت حرکت ایجاد می شود آن وقت سازندگی شروع می شود، آن می شود که وقتی فشار به 40 میلی متر جیوه می رسد که انسان نه قدرت تفکر دارد و نه حرکت و نه صحبت، آن موقع برمی گردد و احساس مسئولیت می کند که نکند در مقابل این سئوال در مقابل خداوند مسئول باشد.
a

تاريخ ارسال: 1348/10/11

تعداد بازدید: 1216

نظر بدهید...
نظر خود را در فرم زیر وارد کنید
نام:
ایمیل:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
کد امنیتی
 |